قالب وبلاگ

اشعار علی توکلی.شعر امروز رسالتی برای آیندگان



به خوشبختی او خیره بود...!
 

 

باور نمی کرد که آینه هم دروغ گفته؛صدای هیاهو همه جارا پر کرده بود و

 

سکوت تمام وجودش را شخم میزد...
.

.

.

 


 

به خوشبختی او خیره بود...



 

 

 

باور نمی کرد که آینه هم دروغ گفته؛صدای هیاهو همه جارا پر کرده بود و سکوت تمام

وجودش را شخم میزد...یعنی این همان است؟

 

 

آخر،همیشه فریاد زده بود که "من با تو خوشبختم".

اینک اما در دستان دیگری خوشبختی را لمس می کرد...

مات و مبهوت به اعماق خاطراتش زار می زد و در لب برای او میخندید.

اگر کفن به تنش بود؛چشمانش فرقی با مرده ها نداشت.

باز و خیره...که ناگهان یک قطره اشک خاتمه همه چیز شد...

دیگر باید باور میکرد تمام شده...

در گوشه ای به بقایای عشقش مینگریست و میسوخت

دلی افسرده...

عمری رفته...

جوانی ؛که دیگر بر نخواهد گشت...

و او که شاداب تر از همیشه به ادامه جوانی می پرداخت...

 

نویسنده : علی توکلی

[ دوشنبه 14 اسفند 1391 ] [ 15:05 ] [ alitavakoli ]

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

علی توکلی اهل تهرانم و زاده فروردین ۶۹ شعر میگویم تا نفس بکشم اینجا سپید ها،مثنوی ها،چهارپاره ها و آن عصاره های وجودم غزل ها را... تقدیم‌نگاهتان میکنم
نويسندگان
امکانات وب



ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید