|
اشعار علی توکلی.شعر امروز رسالتی برای آیندگان |
باور نمی کرد که آینه هم دروغ گفته؛صدای هیاهو همه جارا پر کرده بود و
سکوت تمام وجودش را شخم میزد... . .
به خوشبختی او خیره بود...
باور نمی کرد که آینه هم دروغ گفته؛صدای هیاهو همه جارا پر کرده بود و سکوت تمام وجودش را شخم میزد...یعنی این همان است؟
آخر،همیشه فریاد زده بود که "من با تو خوشبختم". اینک اما در دستان دیگری خوشبختی را لمس می کرد... مات و مبهوت به اعماق خاطراتش زار می زد و در لب برای او میخندید. اگر کفن به تنش بود؛چشمانش فرقی با مرده ها نداشت. باز و خیره...که ناگهان یک قطره اشک خاتمه همه چیز شد... دیگر باید باور میکرد تمام شده... دلی افسرده... عمری رفته... جوانی ؛که دیگر بر نخواهد گشت...
نویسنده : علی توکلی [ دوشنبه 14 اسفند 1391 ] [ 15:05 ] [ alitavakoli ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |
نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید
کد ۶ رقمی ارسالشده به ایمیل و رمز عبور جدید را وارد کنید.
در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید
دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید
ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید